به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
سلام بچه ها...... من اومدم.منم.ساغر کسی دلششششش واسم تنگ نشده بوددد؟ شرمنده به خدا .کلی سرم شلوغه.وقت فکر کردن به عزیزترین کسم رو هم ندارم.اما بازم خدارو شکررررر. جای شکرش باقیه که خدا و یادش رو فراموش نکردم. من ادم وقت نشناسی نیستم اما..... ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن
کرده بود؛فریب می فروخت.مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و
بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود:غرور ،حرص،دروغ و خیانت،جاه طلبی و قدرت.
هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی تکه ای از قلبشان را می دادند و
بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد،دلم می خواست همه
ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند ، موذیانه خندید و گفت: من کاری
با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل و قال
می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد، می بینی آدم ها خودشان دور من
جمع شده اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت:
البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر
چیزی فریب می خورند. از شیطان بدم می آمد،حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم
که حرف بزند. و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم
به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیز های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را
برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان
بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.
توی آن امّا جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.
فریب خورده بودم. دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان
جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم. می
خواستم یقه نامردش را بگیرم ، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم. شیطان امّا نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم، از ته دل. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی ام
را با خود ببرم، که صدایی شنیدم... صدای قلبم را. *** سلام...! بعد ساعت ها... بعد روزها... بعد ماه ها ...
دوباره سلام...! ولی خودمونیم ها خوبه به سال ها نرسید D: خوب.. باید از کی بگم... از چی بگم... از عشق یا از
نفرت... از دلی پر امید یا دلی نا امید... حالا که فکرش رو می کنم میفهمم چقدر
وقته که سر به این وبلاگ نزدم و دست به نوشتن نبردم... نوشتن واسم سخت شده... نه
نه نوشتن سخت نشده... نوشتن اون حوادثه که واسم سخته... نوشتن و تعریف کردنه چه
جوری خورد شدن دلم... اه بیخیال نباید هم بنویسم... آخه چه آدمی این کار و میکنه
که من می خوام بکنم... ولی می دونین تو ذهنم فقط 3 کلمه مونده... 3کلمه که فکر
میکنم تمام حرفا توش نهفته ست... 3کلمه که فکر میکنم مهم تر از هر چیز تو هر رابطه
ای همینه... اولیش عشقه!! عشقو خیلی ها مزشو چشیدن... بعدی گذشته!!! خیلی از آدما
گذشت دارن و تو زندیگیشون گذشت میکنن ولی تازگیها خیلی از آدما هم نمی دونم دقیقا همشون به چه دلیل خاصی ولی میدونم خیلی ها به خاطر خود خواهی ها و
غرور های مسخره شون هیچ معنی و مفهومی واسه گذشت نذاشتن ... سومیش و به نظر من مهم
تر از همش که این روزا تو زندگی آدما خیلی کم رنگ و کم یاب شده وفاه!!! خوب در کل
نظر منو بخواین تو زندگیتون همچین آدمین دیدین که مخصوصا این 3 خصوصیت رو داره ،
ولش نکنین اگه شده مثل آدامس بهش بچسپین... از ما گفتن بود... وایییییییییییی چرا من این شکلک های وبلاگو رو پیدا نمیکنم؟؟!!!! من بدون این شکلک ها نمی تونم زندگی کنم...حالا خودتون به اینجاش که رسیدید یه چشمک بزنید... D: خوب فعلا... قربانتان...بابایییییییییییییییییییییی اشتباه کردم... ! تصورات من اشتباه بود... ! تو خوب بودی اما من بد کردم...! تو آخر وفا بودی اما من چیزی دیگر می دیدم...! ببخش ! مرا ببخش به خاطر کلام نا بجای خود...! آره همه چیز رو باید سنجید... شرایط عوض میشه... اما مهم اینه که آدما چه جوری با اون شرایط کنار میان... تو خیلی خوب با شرایط کنار اومدی... تو عوض نشدی.... تو وفاتو از دست ندادی... تو سعی کردی که شرایط نتونه تو رو مغلوب خودش بکنه.... و واقعا باید بهت تبریک بگم... تو پیروز شدی... دقیقا اشتباه من اینجا بود... اشتباه من این بود که فکر میکردم تو خودت رو اسیر شرایط کردی... اما حالا متوجه شدم که من در اشتباه محض به سر می بردم... و میتونم حتی به صراحت بگم... . . . . . . . . . ............................. تا حالا با وفا تر از تو رو ندیدم... مطمئن باش که تو توی زندگیت همیشه موفق میشی چون ... هیچ وقت نذاشتی شرایط بر تو مغلوب بشه و تو رو عوض کنه... . . خدا........... آره تو رفتی...،دیگه روی هر چه بی مرام و بی معرفت و
بی وفاست رو تو سفید کردی، دیگه نمی خوام برام بهونه بیاری ... اگه این اسمش
دوستیه ، من روی همه دوستی ها خط می کشم...فکر نکن با اون بهونه هات تونستی منو
قانع کنی! نه گلم...!اونا فرصت هایی واسه بخشیدن تو و گول زدن خودم بود ...اما...
بدون که خیلی ازت رنجیدم ... فکر هم نکنم که دیگه هیچ چیز درست شه،چون تو دیگه اون
آدم قبلی نیستی ... چون این تویی که تغییر کردی... و این تغییر تو رو بد جوری عوض
کرده... ، از تو یه آدم دیگه ساخته...! نمی دونم شایدم من از همون اول اشتباه می
کردم ... و اون موقع ها هم وسیله سرگرمی ای بیش نبودم ... آره... همینطوره... چون
تو اگه واقعا منو دوست خودت می دونستی ، تو شادی هات هم منو شریک می کردی ... ولی
حالا که نگاه می کنم ،می بینم توی خاطرات تو هیچ جایی ندارم ... اگه خودت روزی
تونستی خودت رو به خاطر این بی معرفتی هات ببخشی ،اونوقت شاید منم بخشیدم ...
اما... یه چیزو یادت نره... خیلی ...! باقیش با خودت ... راستی شک نکن که منظورم خودتی... آره با خودتم ، با
خود خودت ، نمی خوام فردا ازم بپرسی :راستی منظورت از اون آپ چی بود و کی بود...؟!! فعلا... بابای سلام! بعد سالیان سال باز آپ کردیم ، البته آپ کردم، این
ساغر خانم که رفت… شما دیدینش سلام ما رو هم بهش برسونید، دلم خوشه وبلاگ دارم اما دیگه نمی ذارم اینقدر بی روح باشه… البته اگه زمان و درس این فرصتو بهمون بدن….
آخه امسال ما دیپلمه شدیم و ….. شدیم بچه کنکوری…!!!!!! واسمون دعا کنین که موفق
شیم، سال سوم و امتحان نهایی رو به هر سختی بود پشت سر گذاشتیم، البته سال سوم سخت نبود امتحان نهاییش سخت بود!!!به هر حال امتحان نهایی دیگه گذشته امیدوارم هم ما و
هم شما هایی که مثل ما امسال بچه کنکوری هستین هممون اون چیزی که دوست داریم و
همیشه تقریبا آرزوشو داشتیم قبول شیم…. ولی واااااااااااااااای عجب روزیه روزی که می خوایم
کنکور بدیم…. حتی وقتی بهش فکر می کنم استرس میگیرم….. ولییییییییییی عجب روزیه
روزی که می خوان نتایج کنکور رو اعلام کننننننننننننننننننننننن……….. این
دیگه بدتر وااااااااااااااااااااااااااااااااااای…………
خدا به داد هممون برسه…… خوب دیگه وقت
رفتنه! به عبارتی دیگه وقت درس خوندنه…! کنکوری ها اونایی که کنکور رو
دادین و اونایی که هنوز کنکوری نشدین فعلا... باباییییییییییییییییییییییییی………..! به امید موفقیت ما و شما…! اديسون در سنين پيری پس از كشف چراغ برق يكی از ثروتمندان آمريكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزينه می كرد اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود هر روز اختراعی جديد در آن شكل می گرفت تا آماده بهينه سازی و ورود به بازار شود در همين روزها بود كه نيمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقيقتا كاری از دست كسی بر نمی آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلو گيری از گسترش آتش به ساير ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پيرمرد رسانده شود پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته می كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند. و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روی يك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند. پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش به سر ميبرد ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اينجايی می بينی چقدر زيباست! رنگ آميزی شعله ها را می بينی؟ حيرت آور است! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خيلی زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را می ديد، كمتر كسی در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايی را خواهد داشت. نظر تو چيه پسرم؟ پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش می سوزد و تو از زيبايی رنگ شعله ها صحبت می كني؟ چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را می كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد! الان موقع اين كار نيست به شعله های زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكانی را نخواهی داشت! در مورد آزمايشگاه و باز سازی يا نو سازی آن فردا فكر می كنيم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |


